خانه سرگرمی
همه چی هست... برای همه ... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

زیبا ترین تولد ها ، آنهایی است که در رویا برای کسی میگیریم که عاشقانه دوستش داریم...

خب پس حالا بزار اول اینجا رو آماده کنم!!!

 

 


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳٩۱/٢/۳٠ ] [ ٦:٤۱ ‎ب.ظ ] [ F@|-|!mEh ]
[ جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٢ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ F@|-|!mEh ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ F@|-|!mEh ]

آنگاه که بر تخته سیاه کلاس الفبای مهر می نگاری محبت را بخش می کنی و عشق را صدا می کشی فر شتگان خدا به تماشایت نشسته اند.

روزت مبارک!

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ F@|-|!mEh ]

یه چیز خیلی کوچیک ...
یه خاطره ...
یه حرف ...
یه لبخند ...
یه نگاه ...
و بعد ...
همین ...
همین کافیه تا به خودت بیای و مطمئن بشی که نمی تونی فراموشش کنی!

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ F@|-|!mEh ]

در یک اتاق تاریک سه کلاه قرمز و دو کلاه آبی قرار داده ایم دو نفر بینا و یک نفر نابینا وارد میشوند و هر کدام یک کلاه بر میدارند و از اتاق خارج میشوند چون اتاق تاریک بوده است دو نفر که بینا بودند مثل فرد نابینا قادر به تشخیص رنگ کلاه خود نبوده اند بیرون اتاق هر کدوم به کلاه نفر دیگری نگاه میکند و در باره رنگ کلاه روی سر خودشون قضاوت میکنند.............
بینای اول : من نمیدانم کلاهم چه رنگیست.
بینای دوم : من هم نمیدانم کلاهم چه رنگیست.
نابینا : ولی من میدانم کلاهم چه رنگیست .

سوال:: چطور دو نفر بینا نتوانستند رنگ کلاه خود را تشخیص دهند ولی فرد نابینا تشخیص داد ؟؟؟




کی میتونه حدس بزنه!
فقط لطفا خودتون حدس بزنید و در اینترنت سرچ نکنید!

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٤:۳٧ ‎ب.ظ ] [ F@|-|!mEh ]

سرگذشت واقعی

 چرا این طور شد؟ رویا که عاشق درس خوندنه حالا کارش به جایی رسیده که یک کلمه درس نمیخونه خیلی بیقراره!

صبح تا شب فکرای بیهوده میاد سراغش فکرایی که دارن بهترین فرصتای زندگیشو ازش می گیرن. خودشم متوجه شده که داره ذره ذره آب میشه اما به روی خودش نمیاره هر وقت خبری یا ردی از سایه شوم میاد سراغش یه طوری بهم میریزه.

 

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ F@|-|!mEh ]

برو بمیر : برو گمشو !

بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد !

می میرم برایت : عاشقتم !

می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟

… مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟

نمردیم و … : بالاخره اتفاق افتاد !

مردیم تا … : صبرمان تمام شد !

مرده : بی حال !

مردنی : نحیف و لاغر !

مردم : خسته شدم!

من بمیرم ؟ : راست می گی؟

[ چهارشنبه ۱۳٩۱/٢/٦ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ F@|-|!mEh ]

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید .

ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.
دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید.

شیطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود...
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند.
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی!
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود!

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ F@|-|!mEh ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب